
موهایت را شانه کن
موهایت را روی شانه ات بریز
مثال شاخه های بیدی که در باد می رقصند
دیگر دنیا چهار فصل ندارد بانو
تو برای من پنجمین فصل سال هستی
فصلی که باد از پیچیدن میان موهایت
سرمست می شود
باران از چیکیدن روی گونه هایت
بی قرار می شود
و خورشید از درخشش چشمانت
شرمسار می گردد
تو برای من
فصل تولد دوباره
فصل لحظات عاشقانه
فصل عشق بازی های کودکانه
فصل ترانه خواندن های جاودانه
وفصل دوست داشتن های بی بهانه هستی
پس مرا بخوان با چشمانت
فصل پنجم زندگی ام
"زمزمه ی بارون"

تو از سلاله کدام فرشته ای
که بالهایت را گسترده ای
تا در سایه سار آن
نغمه زیبای زندگی معنا یابد
***
تو از زلاله کدام رودی
که جنگل را عاشق کرده ای
تا عشق از وجود تو جاودانه بماند
***
با توام بانو؛
با تو که نگاهت
راز دار هزاران
غم و شادی است
و صدایت
ارمغان هزاران
عشق و امید
***
با توام بانو
با تو که لبانت؛
پرسشگر
هزاران هزار
سوال است و دلت
نغمه خوان
هزاران هزار ترانه
***
می دانم بانو
خوب می دانم که تو
تجلی هزاران
کتاب نانوشته ای
با برگ هایی از عشق؛
دوست داشتن و
صبوری
***
می دانم بانو
خوب می دانم که تو
تجسم هزاران
واژه دوست داشتنی؛
در تار و پود زندگی
***
آری
می دانم بانو
خوب می دانم
که تو
خودِ هستی من هستی
در باور با هم بودن
"زمزمه ی بارون"

با بهار آمدی و تابستان در من زندگی کردی و پاییز رفتی
یادم رفته بود
کوچ کردن
عادت پرستوهاست
"زمزمه بارون"
![]()
راه دشوار است
پر از خار مغیلان است
آب کم، دشت سوزان است
در این قحطی سرای زندگی
دستی از سر لطف
مرحم این قلب تب دار است
تو خسته می روی با رنج صدها صد هزار اشک فرو خورده
ولی آخر بدان بانو
زمستان، رو سیاه است
طلوع کن، قد بکش، برخیز
این وداع در سحرگاه است
بیا و چشم بگشا و ببین اینک
که آفتاب درخشان برلب بام است
"زمزمه ی بارون"

یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار می شود
زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آن چه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود
دهان دره ها پراز سرود چشمه سارمی شود
نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
درین بهار ... آه
چه یادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود
نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود
"کسرایی"
امروز دیگر تنهای تنها شده ام
آنقدر تنها شده ام
که دیگر خیال تو هم برای من نمانده است
من به خیال تو دلخوش بودم ای بانو
به خیال نگاهت، به خیال سلامت،
به خیال بوسه ای که از تو نگرفته بودم
من حتی به خیال تو هم راضی شده بودم بانو،
منی که تو را هر شب در خیالپردازیهایم می کشیدم
و دستت را می گرفتم و به رویاها می برم
اما امروز چه بی رحم شده ای بانو
دیگر خیالت را هم از من دریغ می کنی؟
من که چیز زیادی از تو نخواسته بودم
جز خیالی ساده برای دلی تب دار،
اما چه شد که اینچنین بی رحم شدی؟
حتی خیالت را هم از من گرفتی
بانو با توام
بانوی خیالپردازی های عاشقانه من
این لحظات چنان بر من دشوار می آید
که دیگر چشمانم تاب تحمل باران را ندارد
من روزها با یاد تو برمی خاستم و شب ها
با خیال تو بخواب می رفتم
اما امشب نمی دانم چگونه بی خیال تو سرکنم
چگونه روحم را درچهار دیواری اتاقم محبوس کنم
کاش می دانستی بانو
چه شبها به امید تو به خواب می رفتم
و چه روزها به نام تو چشم باز می کردم
و چه ترانه ها که به یاد تو زمزمه می کردم
و چه شعرها که برای تو می سرودم
کاش می دانستی بانو
این کلماتم، عصاره روح زخم خورده من است
و واژه واژه ام، پژواک خیال عصیانگری است
که دیگر هیچ چیزی برای خیالپردازی ندارد
نمی دانم
نمی دانم بانو
تو نباشی من به کدام گل سلام کنم
به کدام ستاره لبخند بزنم
وبه کدام پرنده دل خوش کنم
امروز آنقدر غمگینم که هزاران بهار برایم معنایی ندارد
بانو میدانی؟
سالها بود که زمستان بودم.
در من هرچه بود، سرمای سوزان بود و تگرگ
نه در من گلی می رویید و نه درمن پرنده ای عاشق می شد
خورشید دنیایم بی رنگ بود و ماه آسمانم پشت ابر
واین تو بودی بانو که با آمدنت دلم را گرم کردی
که بهاری هست، که بهاری در راه است
و من خود را برای بهار آماده کردم
برای رها شدن از این سردی، تاریکی، دلمردگی
من به آمدنت دل خوش کردم، جوانه زدم، گرم شدم
اما افسوس
افسوس ای بانو
نگفتی آمدنت هم مثل باران بهاری بود
واینک قول می دهم
که دیگر جوانه نخواهم زد
دیگر حتی خیالپردازی هم نخواهم کرد
دیگر روحم را به تلاطم درنخواهم آورد
چه خوب می گفت آن دوست
که آدم باید دلش را گوشه دلش بگذارد وهیچ نگوید
ومن هم دیگرهیچ نخواهم گفت،
حالا که دیگر خیال توهم برایم نمانده است
"زمزمه بارون"
تقدیم به همه عاشقان تنها


گاهی برای رفتن نباید فکر کرد
فقط باید رفت
باید دل سپرد
بی هیچ تردیدی
باید عشق را اینگونه آموخت
با یک نگاه یا یک لبخند
بدون لحظه ای فکر کردن
باید ساده دل سپرد
به آسانی دل داد
باید مثل خود عشق شد
سیال و روان
فقط کافی است خودت را به او بسپاری
راه را خودش نشانت می دهد
خود به خود تو را می برد
هرچه بیشتر می روی
مقاومت تو کمتر می شود
به جایی می رسی که
دیگر از خود اراده ای نداری
به راحتی تسلیم می شوی
ماهیت عشق این است
تو را تسخیر می کند
وجودت را فرا می گیرد
در هر سلولت می نشیند
دلت را مهربان می کند
وبه ناگاه احساس می کنی
چیزی درونت می جوشد
می خروشد، شعله می کشد
و درنهایت عاشقت می کند
ماهیت عشق همین است
"زمزمه بارون"